ارزش عمیق هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
![]()
سلام....
من دیگه نمیتونم به وبلاگم سر بزنم
درسام شروع شده و من نمیتونم بیام
درسامم که خیلی سخته حسابی باید بخونم
برام دعا کنید تا نمره های خوبی بگیرم
دلم برای همتون تنگ میشه
تو این مدت به من سر بزنید فراموشم نکنید
خداحافظ....![]()
![]()
روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم ......
تنهايي را دوست دارم چون بي وفا نيست
تنهاي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام
تنهايي را دوست دارم چون عشق دروغين در آن نيست
تنهايي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست
تنهايي را دوست دارم چون در خلوت و تنهاييم
در انتظار خواهم گريست و هيچ کس اشکهايم را نمي بيند

![]()
“بیرون عجب بادی میاد ، هوا خیلی خنک شده !”
مقدمه چینی پدرها برای خاموش کردن کولر !!![]()
.
.
.
بقیه در ادامه مطلب
![]()
حکیمی جعبهاى بزرگ پر از مواد غذایى و سکه و طلا را به خانه زنى با چندین بچه قد و نیم قد برد.
زن خانه وقتى بستههاى غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویى از همسرش و گفت:
شوهر من آهنگرى بود که از روى بىعقلى دست راست و نصف صورتش را در یک
حادثه در کارگاه آهنگرى از دست داد و مدتى بعد از سوختگى علیل و
از کار افتاده گوشه خانه افتاد تا درمان شود.
من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمىخورد برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او از خانه
و دهکده بیرون انداختیم تا لااقل خرج اضافى او را تحمل نکنیم.
با رفتن او ، بقیه هم وقتى فهمیدن وضع ما خراب شده از ما فاصله گرفتند و امروز که شما این
بستههاى غذا و پول را برایمان آوردید ما به شدت به آنها نیاز داشتیم.
اى کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند!
حکیم تبسمى کرد و گفت: حقیقتش من این بستهها را نفرستادم.
یک فروشنده دورهگرد امروز صبح به مدرسه ما آمد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم
و ببینم حالتان خوب هست یا نه!؟ همین!
حکیم این را گفت و از زن خداحافظى کرد تا برود.
در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستى یادم رفت بگویم که دست راست و
نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود…

![]()
خدایا!
به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ، بربیثمری لحظهای که برای زیستن گذشته است،
حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیاش سوگوار نباشم..
خدایا چنین زیستن را تو به من بیاموز، چگونه مردن را خود خواهم دانست…
ای خداوند…
ای خداوند! به علمای ما مسئولیت، و به عوام ما علم، و به مومنان ما روشنایی،
و به روشنفکران ما ایمان و به متعصبین ما فهم و به فهمیدگان ما تعصب و
به زنان ما شعور و به مردان ما شرف و به پیروان ما آگاهی و به جوانان ما اصالت و
به اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما نیز عقیده و به خفتگان ما بیداری و
به دینداران ما دین و به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد و
به شاعران ما شعور و به محققان ما هدف و به نومیدان ما امید و
به ضعیفان ما نیرو و به محافظهکاران ما گستاخی و به نشستگان ما قیام و
به راکدین ما تکان و به مردگان ما حیات و به کوران ما نگاه و به خاموشان ما فریاد و
به مسلمانان ما قرآن و به شیعیان ما علی(ع) و به فرقههای ما وحدت
و به حسودان ما شفا و به خودبینان ما انصاف و به فحاشان ما ادب
و به مجاهدان ما صبر و به مردم ما خودآگاهی و به همه ملت ما همت، تصمیم
و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت ببخش !
در این ماه مبارک من رو هم دعاکنید

![]()
روزی از دانشمندی ریاضیدان نظرش را درباره زن و مرد پرسیدند.
جواب داد:
اگر زن یا مرد دارای ( اخلاق) باشند پس مساوی هستند با عدد یک =۱
اگر دارای (زیبایی) هم باشند پس یک صفر جلوی عدد یک میگذاریم =۱۰
اگر (پول) هم داشته باشند دوتا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =۱۰۰
اگر دارای (اصل و نصب) هم باشند پس سه تا صفر جلوی عدد یک میگذاریم =۱۰۰۰
ولی اگر زمانی عدد یک رفت (اخلاق) چیزی به جز صفر باقی نمی ماند و صفر
هم به تنهایی هیچ نیست ، پس آن انسان هیچ ارزشی نخواهد داشت !

![]()
لباس پوشيد و راهي خانه خدا شد.
در راه به مسجد، مرد زمين خورد و لباسهايش کثيف شد. او بلند شد،
خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
مرد لباسهايش را عوض کرد و دوباره راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد و
در همان نقطه مجدداً زمين خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. يک بار ديگر لباسهايش
را عوض کرد و راهي خانه خدا شد.
در راه به مسجد، با مردي که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسيد.
مرد پاسخ داد:من ديدم شما در راه به مسجد دو بار به زمين افتاديد.
از اين رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد اول از او بطور فراوان تشکر مي کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد
ادامه مي دهند. همين که به مسجد رسيدند، مرد اول از مرد چراغ بدست
در خواست مي کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداري مي کند.
مرد اول درخواستش را دوبار ديگر تکرار مي کند و مجدداً همان جواب را مي شنود.
مرد اول سوال مي کند که چرا او نمي خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.
مرد دوم پاسخ داد:من شيطان هستم.مرد اول با شنيدن اين جواب جا خورد.
شيطان در ادامه توضيح مي دهد:
من شما را در راه به مسجد ديدم و اين من بودم که باعث زمين خوردن شما شدم.
وقتي شما به خانه رفتيد، خودتان را تميز کرديد و به راهمان به مسجد برگشتيد،
خدا همه گناهان شما را بخشيد. من براي بار دوم باعث زمين خوردن شما شدم
و حتي آن هم شما را تشويق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بيشتر به راه مسجد برگشتيد.
به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشيد. من ترسيدم که اگر يک بار ديگر
باعث زمين خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشيد.
بنا براين، من سالم رسيدن شما را به خانه خدا مسجد مطمئن ساختم.

![]()
فرعون یک روز از او فرصت گرفت.
شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.
فرعون پرسید: کیستی؟
ناگهان دید که شیطان وارد شد.
شیطان گفت: خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست.
سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد.
بعد خطاب به فرعون گفت: من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟
پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت: چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟
شیطان پاسخ داد: زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید!

![]()
![]()